تبليغاتX
کلبه ی عشق

کلبه ی عشق

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند

         فرشته پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته...

شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت...

فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت...

خداوند گفت: دیگر تمام شد...دیگر زندگی برای هردویتان دشوار می شود...!

زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوجک است... و

فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک...

                                                                        

+ نوشته شده در  جمعه 1388/01/21ساعت 15:28  توسط Mamali  | 

بی تو

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

دوست دارم گلممممممم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/28ساعت 20:41  توسط Mamali  | 

خداااااااااا

گنجشک و خدا

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي‌گفت: مي‌آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه‌هايش را مي‌شنود و يگانه قلبي‌ام كه دردهايش را در خود نگه مي‌دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه‌اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

"با من بگو از آنچه سنگيني سينه توست". گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي‌هايم بود و سرپناه بي كسي‌ام.


تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي‌خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد. فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت: ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمين مار پر گشودي. گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني‌ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه‌هايش ملكوت خدا را پر كرد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 20:29  توسط Mamali  | 

وصیت نامه

 

وقتی که خاکم می کنن

بهش بگین پیشم نیاد

بگین که رفت مسافرت

بگین شماره ای نداد

یه جور بگین که

آخرش از حرفاتون حل نکنه

طاقت ندارم ببینم

 به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو

بردارید آتیش بزنید

هرچه که خاطره دارم

برید و از بیخ بکنید

نزارید از اسم منم

یه کلمه جا بمونه

نمی خوام هیچ وقت

تنم و توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن

بزار نگاهت از یادم بره

بزار واسه همیشه قلب من

چال بشه با من کلی خاطره

برو نمی خوام ببینی

خونه من خالی شده

همدم من به جای تو

ریگ های پوشالی شده

اون که می گفت میمرد برات

دیدی راست راستی مرد

رفت و همه خاطرشم

به خاطرت برداشت و برد

بهش بگین نشسته پات

بهش بگین نیومدی

بگین هنوز دوست داره

با اینکه قیدشو زدی

نشونی قبر منو بهش ندین

خوب میدونه

میاد جای همیشگی

سر قرار تو رودخونه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 15:53  توسط Mamali  | 

عشق.......

عشق


سایه ء تاریکیست


خانه ام ویران کرد


ذره


ذره


آرام


بافریبی زیبا


هستی ام عریان کرد


شادی ام را سوزاند


و پی خنده ای زشت


سرد


شانه ها بالا زد


زیر آوار غمی تلخ


حسرت و تنهایی


همسایه ء دیوار به دیوار دلم کرد


...


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/14ساعت 18:23  توسط Mamali  | 

خدااااااااااااااااا

  

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
 
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
 
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
 
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
 
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

 

       دوسیت دارم خدا جوونم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/12/07ساعت 21:5  توسط Shabi Jooon & Mamali  | 

جرم من چیست؟

جرم   من  چیست   ؟

جرم من چیست    که شیدای   نگاهت   شده  ام    

آن    قدر      واله    که    انگشت      نمایت      شده   ام     

جرم    من      چیست     که    در     کلبه     تنهایی     خویش  

زاهد             گوشه            محراب               لبانت            شده  ام 

آخر        ای        اختر              تابنده        به        دامان           سپهر   

جرم  من  چیست    که  رسوای   زمانت  شده  ام

آمدی            ساده          نشستی           به         گلیم         دل      من 

جرم من چیست   که معشوق   نوازت   شده   ام 

ای          که        از      شور       جوانی         خودت       سرمستی   

ساغری     نوش       که      ساقی       شرابت       شده  ام 

آمدی          ساده          نشستی        و       چو       طوفان        رفتی  

هیچ            انگار            ندیدی          که      خرابت         شده  ام   

 رفتی         و       بی     خبر       از       خویش       نمودی        ما   را  

لحظه    ای       چند     نظر     کن       نگرانت        شده   ام  

ای   که    از   حال   دل   من    خبری  نیست   تو را

با    خبر باش    که   من   چشم     به   راهت     شده 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/04ساعت 19:40  توسط Shabi Jooon & Mamali  |